a minimalist in mairyland park
-
07:49:08 ق.ظ on جولای 1, 2008 | # |
ساعت ها بود که روی زمین نشسته بود و زل زده بود به نقشهای قالی و رنگهای قرمزی که روش خودنمایی میکردن
انگار که با نگاهش میخواست نقشهای تازه ای به قالی گره بزنه
اما خودش میدونست که داره به چی فکر میکنه
به کسی فکر می کرد که لحظه لحظه هاش رو باهاش گذرونده بود
دوستش داشت و همیشه کنار خودش نگهش میداشت
هر وقت که میخواست میرفت و باهاش صحبت میکرد
به بابک فکر میکرد که تازگیا برعکس گذشته خیلی آروم و ساکت به حرفاش گوش میکرد
انگار تازه متولد شده بود و همونی شده بود که میخواست
دیگه باهاش مثه یه بدن که فقط برای لذت باشه برخورد نمی کرد
دلش برای بابک خیلی تنگ شده بود،از دیروز تا حالا به دیدنش نرفته بود
بلند شد و یه شاخه گل رز رو از توی گلدون درآورد و خودش رو مرتب کرد و از پله ها رفت پایین
در یخچال که روی زمین بود رو باز کرد
یه ظرف در بسته رو درآورد،درش رو باز کرد:
سلام عزیزم،امروز حالت چطوره؟
ببین برات گل رز آوردم
همون که همیشه ازش بدت میومد!!!
.
.
.
.
کسی ندید که اون داره با سر بریده بابک صحبت میکنه .نوشته شده در 18 شهریور 1386
ژوپی 8:06 ق.ظ on سه شنبه, جولای 1, 2008 | # |
vaaaaaaaaaaaaaaay kheili khashen bood.chera saresho boride bood?vaaaaaaaaaaaaaay vaaaaaaaaaaaaaaaaay vaaaaaaaaaaaaaaaaa
تفکراتِ تیغی اُفُقی؛عمود بر رو به رو 2:04 ب.ظ on سه شنبه, جولای 1, 2008 | # |
از تو ظرف درِش اورد؛ لباشو بوسید و خوشحال شُد که بعد از این کار اون بقیه نداره که چیزی کُلُفت درونش فرو کند از فرطِ محبت.
هِی رفیق! عالی بود! جدی میگم.
ayyoob110 9:18 ب.ظ on سه شنبه, جولای 1, 2008 | # |
امین تو حرف نداری پسر فوق العاده بود
-قربان تو! :)
فولاد خوزستان 4:21 ق.ظ on شنبه, جولای 5, 2008 | # |
خیلی باحال بود . فقط ترویج جنایت کار خوبی نیست !
- ممنون،البته خود خواننده هم باید انقدر هوشیار باشه که بدونه اینی که داره میخونه داستانه :)